سه شنبه ٤ آبانِ ١٣٩٥ - تاریخ: 1404/9/19 ساعت: 9:36
سه شنبه ٤ آبانِ ١٣٩٥ امسال كلا صفر و صدِ همه چي ! وسط نداره ! واسه همين دوسش ندارم ... مثلا شادي و غمش صفر و صدِ ! يا عروسيه يا مرگ ... وسط نداره !!! يكي در ميونم هست ...  مثلا اول يه عروسي بعدش يكي فوت كرد بعد يكي به دنيا اومد بعدش يكي فوت كرد همينجوري يكي درميون تا تهِ سال ميخوايم بريم مثه كه ! ٤ا...
سر روز - تاریخ: 1404/9/19 ساعت: 9:36
سر روز امروز از اون روزامه .... من فكر ميكردم ببينمش خيلي حالم خوب بشه ، فكر ميكردم اگه باز باهم حرف ميزنيم همه چي خوب ميشه .... ولي ديدم كه برعكس شد ، ديدم وقتي پيششم ديگه نميتونم مثه قبل باهاش راحت باشم حرف بزنم ، ديدم كه جفتمون به زور نشسته بوديم ...  نه كه به زورا اتفاقا دلم ميخواست پيشش باشم ول...
- تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 11:36
سلام و هزار سلام و آرزوی سلامت و سعادت برای آتیه عزیز و بزرگوار ساحلم!همراه از دورآشنایی که زمانی افتخار داشتم مصاحب قلم صاحب یه کلبه وبلاگی ساده اما پرشور و صمیمی و اهل اندیشه و ادب و ادبیات باشم. مدتها گذشته از اون دورۀ شیرین وبنا به سنت روزگار  و تقدیر آدمیان، فراز و نشیب ها و موفقیت ها و احیانا ...
شروعِ نو - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:36
خيلي وقته ديگه دستم به قلم نرفته نه تو دفترم نه اينجا شايد از آخرين باري كه درست حسابي نوشتم حال و روزمو يه سالي ميگذره ، حتي بيشتر ... حس ميكنم كه مغزم خشك شده دفترمو كه بستم گذاشتمش كنار ، اينجا رم
در شعر آشنا، غزلی خیره خیره ام - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 12:30
بر دل چنان گذشته که خود، بیقرارخویش xa0 دنبال لحظه ای که نشینم کنار خویش xa0 xa0 یک چند، ذکر و شرحxa0 وقایع بگویمش xa0 با اشک و سوز و غصه شوم غمگسار خویش xa0 xa0 چیزی نمانده xa0تا که بهای رهش کنم xa0 محبوب من بعید و منم شرمسار خویش xa0 در کهکشان آدمیان، کوکبم جداست xa0 بارم به کنج کوچک سیاره، بارِ خ...
نظر - تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 22:04
وبلاگ داشتن يه خوبيايي داره يه بديايي هم داره ...xa0 خوبه چون فقط مياوني بنويسي اينجا بدونِ اينكه كسي بخواد قضاوتت كنه يا هرچي حتي دوستايي پيدا ميشن كه بهت راهِ حل ميدن يا حتي مثه ساحل با اينكه هيچ شناختي وجود نداره ولي حسِ آشنايي وجود داره و اين باعث ميشه يه هم زبونِ ديگه پيدا كني كه باهم درد و دلا...
من حالم خوبه - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 20:38
حالِ اين روزام عجيب غريبه برام ! آرومم و معلق ... قرصامم قطع كردم نميدونم شايد اثر اوناس هنوز ! ولي فكر نميكنم ... به يه بيخياليِ خوبي رسيدم كه درعين اينكه بيخيالم ولي همچين بيخيالم نيستم ! يه چيزِ وسط ... دارم يه چيزايي تو زندگي ياد ميگيرم ... چيزايِ جديد و وقتي به شري ميگم ، ميگه داري بزرگ ميشي ! ...
... - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 20:38
وقتی شب هاxa0نگرانت میشوم، xa0 یا روزها خیره ات، xa0 xa0به موج های آرام تو مینگرم؛ xa0 xa0که شاد و بی پروا، سر به بستر ماسه های نشان دارت می سایند xa0 و باز به ژرفای تو باز میگردند، xa0 بی اختیار، به یاد کودکانه های خودم می افتم xa0 xa0پشت پرده ای مبهم از زمانه ماوا گرفته xa0 اما باز هم برای من دیدن...
حصارِ آینه رسوا ندارد - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 20:37
نفس، بی همنفس، معنا ندارد xa0 زمستانِ دلم یلدا ندارد xa0 xa0 ز مهرِ موج و ساحل در شگفتم xa0 که این ساحل چرا دریا ندارد xa0 xa0 xa0زبانِ شرحِ حالم از سکوت است xa0 سکوتِ بی زبان، حاشا ندارد xa0 xa0 من آن حسِّ غریبِ آتشینم xa0 که وسعت، کمتر از سینا ندارد xa0 xa0 به دنبالِ نگاهِ حاجت افروز xa0 شبی طی کر...
دوستِ جديد - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 2:48
وقتايي بود سخت ميگرفتم تو دوست پيدا كردن و حتي خودمم عداب ميكشيدم ... معيار ميذاشتم واسه پيدا كردنِ دوست ! و البته ميديدم كه اصلا دوستيايِ پايداري نبود ... وسواسِ بيخود بود ! از يه جا به بعد فقط به حسم اعتماد كردم و موفق بودم فكر كنم :)xa0 وقتي حسم به يكي خوب بود حتي پيش اومده بود كه تو خيابون با يك...
بيخيالي - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 6:23
اين روزا خسته تر از اونم كه بخوام بنويسم .. مغز خاموشه انگار ... كلمه اي نمياد ... نه واسه حرف زدن نه واسه نوشتن ... ساكت و صامت ميرم و ميام و روزامو ميگذرونم تو اين نم نمِ سرما ... فقط ميشنوم چيا ميگن ولي حتي حالِ اعتراض كردنم ندارم ... از اين سكوت لذت ميبرم و حالم خوبه . ولي تو اين سكوت يه نفر ميت...
نانوشته - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 6:47
حس و حالِ نوشتنم پريده ... مني كه هر روز اتفاقات و حالم فقط با نوشتن خالي ميكردم حالا اصن حتي يه كلمه ام تو دفترم نمينويسم ... پر از حرفم ولي نه ميتونم حرف بزنم نه ميتونم بنويسم ... نانوشتم ! يعني ناي نوشتن ندارم !!! اين همه گفتم و نوشتم ، چي شد آخر ؟! هنوز دلم تنگه ، حتي بيشترم شده دلتنگيم ... با ا...
رفتن - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:55
از بچگيم از رفتن ، تموم شدن ، نشدن ، تنها موندن بدم ميومد . از اون لحظه هايي كه يه بچه ي ٣-٤ ساله بودم دلم مامانم و ميخواست ... از صبح كه چشمو وا ميكردم نبود ، من بودم و يه پرستار ... ظهر كه ميومد خونه خوشحال بودم و فكر ميكردم نميره ديگه ولي باز ٢ ساعت بعدش ميرفت ... از اون لحظه هايي كه پشت سرش گريه...
الكل مانندها - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:55
دليلِ وجود يه سري آدما رو تو زندگيم هنوز نميدونم ... آدمايي كه وقتي باهاشونم بهترين حال و دارم و وقتي نيستن كلافم ...xa0 اين قبيل آدما مثه الكل ميمونن تا وقتي پيشِشوني حال خوبِ خوبه ! به محضِ جدا شدن ازشون اثرشون ميپره انگار .... هيچ نوع تلاشي براي ذخيره كردنشون وجود نداره !xa0 ميپَرن ! الكل هاي دوس...
تنهاييِ مفرد - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:55
از بعد از عروسيِ خواهر تنهاييام بيشتر شده ... دور نشده خيلي ولي وقت بيشتري رو تنها سر ميكنم تو خونه و سخته واسم !xa0 دلخوشم به چندتا آدمايي كه دور و برم هستن كه اونام اگه باشن ! كار نداشته باشن ! اين روزا بيشتر از هميشه احساسِ تنهاييمو حس ميكنم ... از آدمايِ دور و برمم فقط دلخوشيم به دو نفرِ !!!xa0 ...
اشتباه از آب دراومد - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:55
فكر ميكردم اگه يه روز بره ميميرم ، يا ديوونه ميشم از فكرش و خاطراتش ، يا يه مدت نتونم زندگي نرمال داشته باشم ، يا مثلا ميشينم براش زار زار اشك ميريزم ... فكر ميكردم حتي اگه همه چي خوب باشه ولي از ايران بره چقدر داغون ميشم ... فكر ميكردم اگه يه روز نباشه چقدر تنها ميشم ... هيچكدوم از اينا اتفاق نيافت...
قضاوت - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 1:55
قضاوتم زود بود ... امروز وقتي خودمو ديدم كه كلافم ، ديدم كه از ونك به جاي اينكه برم خونه تا رسيدم تجريش آروم آروم شروع كردم رفتم پايين و رسيدم به جاهايي كه يه حجم سردردآوري از فكر و خاطرات و اوورد تو مغزم ، ديدم كه نفهميدم كِي ولي رسيدم جاي هميشگي ، ديدم ٥ دقيقس وايسادم بِر و بِر جامونو نگاه ميكنم و...

برچسب‌های مرتبط

نظرية التطور | نظرية فيثاغورس | دوست جديد | دوست جدید | دوست جدید سلنا گومز | دوست جدید جاستین | دوست دختر جديد جاستين بيبر | دوست دختر جديد رونالدو | دوست پسر جديد سلنا گومز | دوست دختر جديد جاستين