امروز وقتي خودمو ديدم كه كلافم ، ديدم كه از ونك به جاي اينكه برم خونه تا رسيدم تجريش آروم آروم شروع كردم رفتم پايين و رسيدم به جاهايي كه يه حجم سردردآوري از فكر و خاطرات و اوورد تو مغزم ، ديدم كه نفهميدم كِي ولي رسيدم جاي هميشگي ، ديدم ٥ دقيقس وايسادم بِر و بِر جامونو نگاه ميكنم و به هيچي فكر ميكنم ، ديدم كه قلبم داشت ميومد تو حلقم ولي باز يه قطره اشكمم نيومد ،خودمو ديدم كه نشستم رو نيمكته و داره يادم مياد جزء به جزشو !!! بدون اينكه يه واو جا بيوفته ! از اولِ اولش تا آخرش ! ديدم خودمو كه نميدونم چند وقت همونجا نشسته بودم و فكر ميكردم ... ديدم خودمو كه زود قضاوت كردم ، ديدم خودمو كه اعتراف كرد هنوز با همه ي اين اتفاقا و حرفا و خريتا و كم گذاشتنا و اينا دلم تنگ شده و همچنان پرقدرت حسم هست !
يه عالمه فكر و حس ريخته بود تو مغزم ! از اينكه نكنه همه ي اشتباه از من بود ؟! نكنه راست ميگه ؟! ولي خوب اگه اشتباه ميكردم پس چرا فلان روز فلان حرف و زد ؟! يا مثلا چرا اون مدت اينجوري بود ؟! اين فكرا ميومدن و ميرفتن و همديگه رو نقض ميكردن !
رسيدم خونه ! خودم گيج بودم واسه اينكه چراااا ؟! واقعا چراااا ؟!
خط خطیای مغز ...ما را در سایت خط خطیای مغز دنبال میکنید
برچسب: قضاوت,قضاوت نکنیم,قضاوت ممنوع,قضاوت 95,قضاوت نادرست,قضاوت نکنیم شعر,قضاوت عجولانه,قضاوت نکن,قضاوت دیگران,قضاوت بیجا, نویسنده: بازدید: 24