بر دل چنان گذشته که خود، بیقرارخویش
دنبال لحظه ای که نشینم کنار خویش
یک چند، ذکر و شرح وقایع بگویمش
با اشک و سوز و غصه شوم غمگسار خویش
چیزی نمانده تا که بهای رهش کنم
محبوب من بعید و منم شرمسار خویش
در کهکشان آدمیان، کوکبم جداست
بارم به کنج کوچک سیاره، بارِ خویش
در شعر آشنا، غزلی خیره خیره ام
بر سرگذشت خسته ز گرد وغبار خویش
شب تا به صبح، دفتر شیرین شعر من
جولانگهِ خیالِ رخِ گلبهار خویش
امشب نوشته ام به نگاه خیالی اش،
همراز انعکاس تو، چشم خمار خویش
شب ها برای خاطره ای مبهم از فراق
بر هم نهاده چشم و دل داغدار خویش
در بندِ خوابِ چهرۀ نادیدۀ نگار
یک دم ملال نیست زخواب نگار خویش
شاید که بیت مطلق و تنهای من نشست
یک روز، پای قافیه ای از هزار خویش
این شعرِ همدمانه به تقدیم عین- راء
شادم که هست مرغ دلی از تبار خویش
خط خطیای مغز ...ما را در سایت خط خطیای مغز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67