از اون لحظه هايي كه يه بچه ي ٣-٤ ساله بودم دلم مامانم و ميخواست ... از صبح كه چشمو وا ميكردم نبود ، من بودم و يه پرستار ...
ظهر كه ميومد خونه خوشحال بودم و فكر ميكردم نميره ديگه ولي باز ٢ ساعت بعدش ميرفت ...
از اون لحظه هايي كه پشت سرش گريه ميكردم كه نره ولي ميرفت متنفرم ! ولي اين صحنه انگار بايد تكرار بشه تو زندگيِ من ...
از رفتن آدما متنفرم !
از اينكه يهو تنها ميشه آدم ...
خط خطیای مغز ...ما را در سایت خط خطیای مغز دنبال میکنید
برچسب: رفتن,رفتن به,رفتن به ایمیل,رفتن به کانادا,رفتن که بهانه نمیخواهد,رفتن تو مرگ منه,رفتن به حالت الفا,رفتنت آغاز ویرانیست حرفش,رفتن از ایران, نویسنده: بازدید: 36