
از بچگيم از رفتن ، تموم شدن ، نشدن ، تنها موندن بدم ميومد . از اون لحظه هايي كه يه بچه ي ٣-٤ ساله بودم دلم مامانم و ميخواست ... از صبح كه چشمو وا ميكردم نبود ، من بودم و يه پرستار ... ظهر كه ميومد خونه خوشحال بودم و فكر ميكردم نميره ديگه ولي باز ٢ ساعت بعدش ميرفت ... از اون لحظه هايي كه پشت سرش گريه ميكردم كه نره ولي ميرفت متنفرم ! ولي اين صحنه انگار بايد تكرار بشه تو زندگيِ من ...xa0 از رفتن آدما متنفرم ! از اينكه يهو تنها ميشه آدم ...xa0...
ادامه مطلب
فكر ميكردم اگه يه روز بره ميميرم ، يا ديوونه ميشم از فكرش و خاطراتش ، يا يه مدت نتونم زندگي نرمال داشته باشم ، يا مثلا ميشينم براش زار زار اشك ميريزم ... فكر ميكردم حتي اگه همه چي خوب باشه ولي از ايران بره چقدر داغون ميشم ... فكر ميكردم اگه يه روز نباشه چقدر تنها ميشم ... هيچكدوم از اينا اتفاق نيافتاد در كمالِ تعجب ! شايد زود باشه واسه قضاوت كردن ... ولي ديدم كه نمردم ، زندگيِ نرمالمو داشتم مثه هميشه رفتم دانشگاه و اومدم ، ديدم كه ديوونه نشدم از فكرش ، ديدم كه هرچقدر زور ميزنم واسه يادآوريِ خاطر...
ادامه مطلب