
بر دل چنان گذشته که خود، بیقرارخویش xa0 دنبال لحظه ای که نشینم کنار خویش xa0 xa0 یک چند، ذکر و شرحxa0 وقایع بگویمش xa0 با اشک و سوز و غصه شوم غمگسار خویش xa0 xa0 چیزی نمانده xa0تا که بهای رهش کنم xa0 محبوب من بعید و منم شرمسار خویش xa0 در کهکشان آدمیان، کوکبم جداست xa0 بارم به کنج کوچک سیاره، بارِ خویش xa0 xa0 در شعر آشنا، غ...
ادامه مطلب
قضاوتم زود بود ... امروز وقتي خودمو ديدم كه كلافم ، ديدم كه از ونك به جاي اينكه برم خونه تا رسيدم تجريش آروم آروم شروع كردم رفتم پايين و رسيدم به جاهايي كه يه حجم سردردآوري از فكر و خاطرات و اوورد تو مغزم ، ديدم كه نفهميدم كِي ولي رسيدم جاي هميشگي ، ديدم ٥ دقيقس وايسادم بِر و بِر جامونو نگاه ميكنم و به هيچي فكر ميكنم ، ديدم كه قلبم داشت ميومد تو حلقم ولي باز يه قطره اشكمم نيومد ،خودمو ديدم كه نشستم رو نيمكته و داره يادم مياد جزء به جزشو !!! بدون اينكه يه واو جا بيوفته ! از اولِ اولش تا آخرش ! دي...
ادامه مطلب