
از بچگيم از رفتن ، تموم شدن ، نشدن ، تنها موندن بدم ميومد . از اون لحظه هايي كه يه بچه ي ٣-٤ ساله بودم دلم مامانم و ميخواست ... از صبح كه چشمو وا ميكردم نبود ، من بودم و يه پرستار ... ظهر كه ميومد خونه خوشحال بودم و فكر ميكردم نميره ديگه ولي باز ٢ ساعت بعدش ميرفت ... از اون لحظه هايي كه پشت سرش گريه ميكردم كه نره ولي ميرفت متنفرم ! ولي اين صحنه انگار بايد تكرار بشه تو زندگيِ من ...xa0 از رفتن آدما متنفرم ! از اينكه يهو تنها ميشه آدم ...xa0...
ادامه مطلب