
بر دل چنان گذشته که خود، بیقرارخویش xa0 دنبال لحظه ای که نشینم کنار خویش xa0 xa0 یک چند، ذکر و شرحxa0 وقایع بگویمش xa0 با اشک و سوز و غصه شوم غمگسار خویش xa0 xa0 چیزی نمانده xa0تا که بهای رهش کنم xa0 محبوب من بعید و منم شرمسار خویش xa0 در کهکشان آدمیان، کوکبم جداست xa0 بارم به کنج کوچک سیاره، بارِ خویش xa0 xa0 در شعر آشنا، غ...
ادامه مطلب
اين روزا خسته تر از اونم كه بخوام بنويسم .. مغز خاموشه انگار ... كلمه اي نمياد ... نه واسه حرف زدن نه واسه نوشتن ... ساكت و صامت ميرم و ميام و روزامو ميگذرونم تو اين نم نمِ سرما ... فقط ميشنوم چيا ميگن ولي حتي حالِ اعتراض كردنم ندارم ... از اين سكوت لذت ميبرم و حالم خوبه . ولي تو اين سكوت يه نفر ميتونه به حرفم بياره !xa0 حالِ اين روزا تلفيقِ جالبيه از خستگي ، سكوت ، آرامش و حالِ خوب ... شايد تو يه كلمه بشه بيخيال تعريفش كرد ......
ادامه مطلب